تبليغاتX
نیلو نمکدون

نیلو نمکدون

نوشته های من و خودم


ارسال شده در چهارشنبه ششم دی 1385 و ساعت 8:17 قبل از ظهر

سلاممممممم....خوبی؟

دوباره برگشتم.......

امتحانامون شروع شده....تا حالا ( چهار شنبه .ساعت ۱۱) اتفاقی نیفتاده که اعصابمو داغون کنه!   

سال دیگه هم که تموم بشه میخوام از اراک برم......از این شهر سرد و آدمای یخیش متنفرم......

میخوام تا میبتونم دور بشم......شاید  یادم بره  یه روزی ..............................................

 

از این به بعد هر هفته آپ میکنم...خوش حال میشم   بهم سر بزنید و نظر بدید

 


نویسنده : [ نیلو نمکدون ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه سی ام مهر 1385 و ساعت 12:11 بعد از ظهر

راستی ذست  آفا  فرامرز هم به خاطر اینکه  وبلاگمو پس گرفت درد نکنه

نویسنده : [ نیلو نمکدون ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت 9:28 بعد از ظهر

ای کاش هیچ نامه ای هیچ وقت به مقصد نمیرسید......

 

نامه‌های بعدی، کی و چگونه به مقصد خواهند رسید؟

پس از 18 سال........کی میدونه ..........

فقط باید منتظر بازتاب امریکا و سازمان ملل بود........

آن وقت دیگه خر بیا رو باقالی بار کن.........

 


بسم الله الرحمن الرحيم

امام خمینیبا ياری خداوند و با سلام و صلوات به انبيا بزرگوار الهی و ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين، حال كه مسوولين نظامی ما اعم از ارتش و سپاه كه خبرگان جنگ مي‌‏باشند، صريحا اعتراف مي‌‏كنند كه ارتش اسلام به اين زودي‌‏ها هيچ پيروزی به دست نخواهند آورد و نظر به اين كه مسوولين دلسوز نظامی و سياسی نظام جمهوری اسلامی از اين پس جنگ را به هيچ وجه به صلاح كشور نمي‌‏داند و با قاطعيت می گويند كه يك دهم سلاح‌‏هايی را كه استكبار شرق و غرب در اختيار صدام گذارنده‌‏اند، به هيچ وجه و با هيچ قيمتی نمي‌‏شود در جهان تهيه كرد و با توجه به نامه تكان دهنده فرمانده سپاه پاسداران كه يكی از دهها گزارش نظامی سياسی است كه بعد از شكست‌‏های اخير به اينجانب رسيده و به اعتراف جانشينی فرمانده كل نيروهای مسلح, فرمانده سپاه يكی از معدود فرماندهانی است كه در صورت تهيه مايحتاج جنگ معتقد به ادامه جنگ مي‌‏باشد و با توجه به استفاده گسترده دشمن از سلاح‌‏های شيميايی و نبود وسائل خنثي‌‏كننده آن، اينجانب با آتش بس موافقت مي‌‏نمايم و برای روشن شدن در مورد اتخاذ اين تصميم تلخ به نكاتی از نامه فرمانده سپاه كه در تاريخ 67/4/2 نگاشته است، اشاره مي‌‏شود.

فرمانده مزبور نوشته است؛ تا پنج سال ديگر ما هيچ پيروزی نداريم، ممكن است در صورت داشتن وسائلی كه در طول پنج سال به دست مي‌‏آوريم قدرت عمليات انهدامی و يا مقابله به مثل را داشته باشيم و بعد از پايان سال 71 اگر ما دارای 350 تيپ پياده و 2500 تانك و 3000 توپ و 300 هواپيمای جنگی و 300 هلي‌‏كوپتر و قدرت ساختن مقدار قابل توجهی از سلاحهای ليزر و اتم كه از ضرورت‌‏های جنگ در آن موقع است داشته باشيم، مي‌‏توان گفت به اميد خدا بتوانيم عمليات آفندی داشته باشيم.

وی مي‌‏گويد؛ قابل ذكر است كه بايد توسعه نيروی سپاه به هفت برابر و ارتش به دو برابر و نيم افزايش پيدا كند.

او آورده است؛ البته آمريكا را هم بايد از خليج فارس بيرون كنيم والا موفق نخواهيم بود و اين فرمانده مهم‌‏ترين قسمت موفقيت طرح خود را تهيه به موقع بودجه و امكانات دانسته و آورده است كه بعيد به نظر مي‌‏رسد دولت و ستاد فرماندهی كل قوا بتواند به تعهد خود عمل كنند، البته با ذكر اين مطالب مي‌‏گويد بايد باز هم جنگيد كه اين ديگر شعاری بيش نيست. نخست وزير از قول وزرای اقتصاد و بودجه وضع مالی نظام را زيرصفر اعلام كرده‌‏اند، مسوولين جنگ مي‌‏گويند تنها سلاح‌‏هايی را كه در شكست‌‏های اخير از دست داده‌‏ايم به اندازه تمام بودجه‌‏ای است كه برای سپاه و ارتش در سال جاری در نظر گرفته شده بود. مسوولين سياسی مي‌‏گويند از آنجا كه مردم فهميده‌‏اند پيروزی سريعی به دست نمي‌‏آيد شوق رفتن به جبهه در آنها كم شده است. شما عزيزان از هر كس بهتر مي‌‏دانيد كه اين تصميم برای من چون زهر كشنده است ولی راضی به رضای خداوند متعال هستم و برای صيانت از دين او و حفاظت از جمهوری اسلامی اگر آبروئی داشته باشيم خرج مي‌‏كنم، خداوندا!  ما برای دين تو قيام كرديم و برای دين تو جنگيديم و برای حفظ دين تو آتش‌‏بس را قبول مي‌‏كنيم.

خداوندا تو خود شاهدی كه ما لحظه‌‏ای با آمريكا و شوروی و تمامی قدرت‌‏های جهان سر سازش نداريم و سازش با ابرقدرت‌‏ها و قدرت‌‏ها را پشت كردن به اصول اسلامی خود مي‌‏دانيم.  خداوندا! در جهان شرك و كفر و نفاق، در جهان پول و قدرت و حيله و دورويی ما غريبيم، تو خود ياريمان كن.

خداوندا! در هميشه تاريخ وقتی انبيا و اوليا و علما تصميم گرفته‌‏اند مصلح جامعه گردند و علم و عمل را در هم آميزند و جامعه‌‏ای كه دور از فساد و تباهی تشكيل دهند، با مخالفت‌‏های ابوجهل‌‏ها و ابوسفيان‌‏های زمان خود مواجه شده‌‏اند.

خداوندا! ما فرزندان اسلام و انقلابمان را برای رضای تو قربانی كرديم، غير از تو هيچ كس را نداريم. ما را برای اجرای فرامين و قوانين خود ياری فرما.

خداوندا!  از تو مي‌‏خواهم تا هرچه زودتر شهادت را نصيبم فرمائی. گفتم جلسه‌‏ای تشكيل گردد، آتش بس را به مردم تفهيم نمايند، مواظب باشيد ممكن است افراد داغ و تند با شعارهای انقلابی شما را از آنچه صلاح اسلام است دور كنند، صريحا مي‌‏گويم بايد تمام هم‌‏تان در توجيه اين كار باشد. قدمی انحرافی حرام است و موجب عكس‌‏العمل مي‌‏شود. شما مي‌‏دانيد كه مسوولين رده بالای نظام با چشمی خونبار و قلبی مالامال از عشق به اسلام و ميهن اسلامي‌‏مان چنين تصميمی گرفته‌‏اند، خدا را در نظر بگيريد و هرچه اتفاق مي‌‏افتد ازدوست بدانيد.والسلام علينا و علی عبادالله الصالحين.

روح‌‏الله الموسوی الخميني


نویسنده : [ نیلو نمکدون ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 و ساعت 11:20 بعد از ظهر

سلاممممممممممم...... خوبی؟!!

 

چه خبرا؟ این طرف ها که خبر خاصی نیست..... راستش حالم زیاد خوب نیست... آخه یه صحنه وحشتناک دیدم....وایییییییی!!!!!!! یه پسره ای دستش تا آرنج تو دماغش بود....... احتمالا داشت مغزشو می خاروند.... به خدا داشت حالم به هم میخورد.... جای همتون خالی.......اینو گفتم که تو هم حالمو درک کنی و در شادی هام شریک بشی.....

*********************

! کرم کتاب رو یادته؟ نمیدونم چی شد که به کلی فراموش شد... قرار بود تیک هم کمکم کنه... امروز داشتم آرشیو رو ورق میزدم که دیدمش... نظرتون چیه دوباره راه اندازیش کنیم؟؟

 

********************

 

  اینم مال  مجتبی جونم

 

 

 

********************

برو بریم مطلب این هفته.........

 

من که شخصا دوست ندارم به جای یکی از شخصیت های این مکالمه تلفنی باشم... تو چی؟؟؟؟؟

 

پشتیبان:سلام.قسمت پشتیبانی...میتونم کمکتون کنم؟

مشتری:بله. روی این کامپیتری که به من فروختید با برنامه word مشکل دارم.

پشتیبان:جه نوع مشکلی دارید قربان؟

مشتری:خب. من در حال تایپ بودم که همه کلمات ناگهان غیب شدند.

پشتیبان:غیب شدند؟

مشتری:بله آقا ناپدید شدند.....

پشتیبان:خب در حال حاظر روی صفحه نمایش چه چیزی میبینید؟

مشتری:هیچ چیز....کاملا خالیه... هر چیزی که تایپ میکنم اتفاقی نمی افته....

پشتیبان:ببینم شما هنوز تو محیط word هستید یا از آن خارج شدید؟

مشتری:چه طور بفهمم که کجا هستم؟

پشتیبان:(اوه..بزار از یه راه دیگه امتحان کنم) شما توی کدام درایو هستید؟ درایو C؟

مشتری:نه ...من فقط 4 تا درایو دارم...نه 30 تا....

پشتیبان:(واییی! چه منگلیه این... شاید کامپیوترش هنگ کرده....) خب مهم نیست...میتونید مگسک رو توی صفحه تکون بدید؟

مشتری:مگس چیه آقا جان... من نمیتونم چیزی رو تایپ کنم.

پشتیبان:( گیر یه آدمی افتادم ها! به نظرم یه بوق شنیدم. شاید کابل مونیتورش جداشده) نمایشگرتون یه چراغ power داره... میبینیدش؟

مشتری:نمایشگر چیه؟

پشتیبان:اونی که شبیه تلویزیونه....بهش میگن مونیتور ...باید یه چراغ کوچیک داشته باشه که نشون میده خاموشه یا نه... میبینیدش؟

مشتری:من نمیبینم.

پشتیبان:خب پس پشت مونیتور رو نگا کنید..جایی که یه کابل بهش وصله... پیداش کردید؟

مشتری:(بعد از کلی سرو صدا) بله به گمونم.

پشتیبان:آفرین... تهش به پریز وصله؟

مشتری:بله وصله.

پشتیبان:(جالبه. فکر کنم دستش به دکمه مونیتور خورده و خاموشش کرده. بد بختی اینه که نمیتونم ازش بخوام به مونیتور دست بزنه! معلوم هم نیست مونیتورش چه مارکیه و چند تا دکمه داره! شاید هم کابل مربوط به کارت گرافیک قعطه!)) وقتی پشت مونیتور رو دیدید دقت کردید که دو تا کابل بهش وصله؟

مشتری:نه.................

پشتیبان:یه نگا بندازید و اون یکی رو هم پیدا کنید لطفا.

مشتری:( باز هم سرو صدا) نمیشه!!!!!!!!!

پشتیبان:شمامیبینیدش... مگه نه؟

مشتری:خیر..........................

پشتیبان:یعنی اگه حتی تکیه بدید و روش خم بشید؟

مشتری:نه آقا جان...نمیشه...چون از این زاویه دید درستی ندارم...تاریکه!

پشتیبان:تاریکه؟؟؟؟؟؟؟؟

مشتری:بله .چراغ های اتاقم خاموشه و تنها روشنایی که دارم از پنجره هست.

پشتیبان:خب پس چراغای اتاقتونو روشن کنید......

مشتری:نمیتونم

پشتیبان: چرا نمیتونید؟

مشتری:چون برق قطع شده....

پشتیبان:چی؟؟؟؟ برق..... قعطه؟!!!

مشتری:بله.

پشتیبان:پس اجازه بدید راهنماییتون کنم... جهبه های کامپیوترتون رو دارید؟

مشتری:بله...دارم....

پشتیبان:پس بیاریدشون و کامپیوترتونو توش به دقت بسته بندی کنید و پسش بیارید و پولتونو پس بگیرید...کامپیوتر برای شما زیادی پیشرفته هست. شما برای تایپ احتیاج به یه ماشین تحریر قدیمی دارید. آدرس بدم برید بگیرید؟؟؟؟؟؟؟


نویسنده : [ نیلو نمکدون ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 6:58 بعد از ظهر

نام:   پانی (مخفف پانته آ)

سن :  ۱۹ ساله

محل سکونت :  تهران

میزان تحصیلات:   دیپلم

ورزش مورد علاقه:   اسکی

 

ــ چی شد وارد سبک رپ شدی؟

 سبک رپ رو دوست دارم و علاقه خاصی هم به صدای خودم دارم.

ــ نظر خانواده چيه؟ آیا در جریان بودن؟

 مادرم خیلی تشویقم کرد ولی پدرم اوایل می ترسید ولی بعد از اینکه چندتا آهنگ خوندم و مشکلی پیش نیومد اونهم حل شد.

ــ شعرهاتو چه کسی می نویسه؟

 بیشتر شعرهای خودمه و بعضی وقتها هم با کمک یکی از دوستام شعر می گم و یا از اشعار دیگران استفاده می کنم. مثلا در آهنگ "فراموش" از یکی از شعرهای مریم حیدرزاده و با کمی تغییرات استفاده کردم.

ــ شعر ها از کجا الهام می گيره؟

 بستگی داره ولی بیشتر وقتها در تاکسی این الهام اتفاق می افته!

ــ در آهنگ فراموش یکی دیگه هم  هم صدا است؟

 آره سیاوش، که الان در ایران نیست.

ــ رپ خوندن، اونهم برای یک دختر در ایران چه جوريه؟

 محدودیت های خودش رو داره. نمیشه همه احساسات رو بیان کرد.

ــ ولی در آهنگها خیلی شاخ و شونه می کشی؟

 خوب تا یک حدی اینها واقعيه و بعضی وقتها اتفاق می افته ولی نه زیاد!

ــ ولی وقتی به آهنگها گوش می کنیم، تصویر یک گروه خیابانی (مدل آمریکایی!) به ذهن مياد؟

 نه اصلا اینجوری نیست. این کارها رو بیشتر برای جذابتر کردن آهنگها می کنیم. بیشترپسرهاست که با این نوع آهنگها بهشون برمی خوره. پسرها موجودات حسودی هستن و نمی توانن بیین که یک دختر برای اونها شاخ و شانه می کشه!

ــ جریان آهنگ "صفحه" چیه؟

 این آهنگ رو سال پیش خوندم برای اون پسرهایی که پشت سر دخترها حرف می زنن، وقتی که اون دختر محلشون نمی ذاره.

ــ آهنگ ها رو چه جوری پخش می کنی؟

 بعضی آهنگها مثل صفحه دست به دست پخش شده، بعضی ها هم از طریق اینترنت.

ــ فکر می کنی نهضت دخترهای رپ خون شروع شده؟

 نه هنوز، الان اونقدر زیاد نشده بعضی ها هم که رپ می خونن یکهو وارد یک سبک دیگه می شن ولی کلا امیدوارم که تعدادمون بیشتر بشه!

ــ فکر می کنی که دخترهای رپ خون به چه چیزهایی می تونن اشاره کنن که پسرها نمی تونن؟

 در ایران مشکلات دخترها خیلی بیشتر از پسرها است. در این آهنگها میشه به این مشکلات اشاره کرد و از جهتی این جور آهنگ می تونه زبان دخترهایی باشه که اجازه ندارن حرفشون رو بزنن.

ــ تا چه حد تصمیم داری که در این کار بری جلو؟

 من الان در آغاز کار هستم. خیلی چیزهاست که باید بگیرم. تصمیم دارم که فعلا ادامه بدم و برم جلو.

ــ شایع شده بود که ازدواج کردی و کار رو ول کردی؟

 کار رو برای یک مدتی ول کرده بودم ولی از ازدواج خبری نیست!

ــ جریان آهنگ بچه رپها چی هست؟

 من قرار بود که در خوندن این آهنگ همکاری کنم ولی سگم در استودیو همراهم بود و اذیت می کرد بیشتر از پس خوانی نتونستم کمک کنم.

ــ با سختگیریهایی که برای بیرون آوردن سگها هست چی کار می کنی؟

 سگ من فوت کرد!

ــ به عنوان انتقام کشتیش؟

 نه با توجه به شرایط سخت موجود سکته کرد!

 


نویسنده : [ نیلو نمکدون ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 7:48 بعد از ظهر

سلاممممممممممم.........خوبیدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

دوباره برگشتم

*****************

سالگرد ۱۸ تیر گرامی باد

..............................

خدا میخواست ما گمراه باشیم

همیشه مانده ی این راه باشیم

خدا نخواسته   تا    من    و     تو

شهید    کوی دانشگاه    باشیم


نویسنده : [ نیلو نمکدون ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 10:35 قبل از ظهر

سلام به همگی

اصلا وقت آپ کردن ندارم این رو هم فقط نوشتم که در وب لاگم رو تخته نکنن.............!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


نویسنده : [ نیلو نمکدون ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 3:3 بعد از ظهر

دلم گرفته...دوست دارم برم یه جایی که نه تو باشی...نه مامانم...نه ملیسا...نه فرنوش...نه بابا...یه جایی که هیچ مغازه ای نداشته باشه...یه جایی که هیچ ادمی رو نداره....جایی رو سراغ داری؟

 

به یاهو بای دادم...اینم مثلا آخرین مطلب وبلاگه...مرسی که منو یه مدت تحمل کردید... دلم واسه نوشتن تنگ میشه ولی الان دیگه نیلویی نیست که بخواد چیزی بنویسه...یه دختره دیگه شدم که خودمم خودمو نمیشناسم

 

راستی به شب نیلوفری ازدواجشو تبریک میگم...امیدوارم..............راستش نمیدونم چه آرزویی کنم...هر چی ارزویه خوبه ماله تو!!!!!!!!!

تولد سعید کانون حقیقت هم هرچند که گذشته تبریک میگم

 

از همه دوستایی که به وبلاگم سر زدن به خصوص سارا جون و داداش سنجد ممنونم.....

 

 

بازم هم از فرشاد و هم از تورنادو به خاطر اون مشکلاتی که پیش اومد معذرت میخوام.هرچی فکر میکنم میبینم تقصیر خودم بود....

 

خیلی خداحافظی طولانی شد........


نویسنده : [ نیلو نمکدون ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 و ساعت 10:34 بعد از ظهر

سلام...... حالم خیلی گرفتس... حتما میگی این دختره چه مرگشه دوباره!!!....میگم...به شرطی که تو هم حالت گرفته شه!...آره...گرفته شه....

اگه گفتی که من امروز کجا بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه جایی که امکان داره من و تو هم ببرن اونجا....حدس بزن....نمیتونی؟؟؟؟ سخته؟؟؟؟ آره.... من خانه ی سالمندان بودم...نتونستی حدس بزنی چون که شاید اصلا به فکرت هم نمیرسه که تو یه روز پیر بشی.....

شاید همه اون پیر مردایی که من امروز دیدم هم فکر نمیکردن یه روز پیر شن....شاید فکرشم نمیکردن بچه هاشون...اونایی که روزاشون رو به خاطرشون عرق ریختن و شبا تا صبح بالا سرشون بیدار موندن موقع احتیاجشون به اونا.... به جای جبران اون روزا....اونا رو محکوم به شکنجه کنن....شکنجه ای که خودشون گفتن فقط تنهاییه!!! تنها وجه مشترکی که اونا رو به هم پیوند میداد...چون میگفتن یکیشون میلیاردره و یکی دیگشون رو از خیابون آورده بودنش اونجا....تو سطل زباله دنبال غذا بوده!!!!!

من و دوستام امروز(. سه شنبه1385/1/22) برای محمد علی باقری توی سرای سالمندان ابراهیم آباد اراک 61 سالگیشو جشن گرفتیم! آره.... فقط 61 سال.... زیاد هم پیر نبود.....

از خودم بدم اومد وقتی دیدم حظور چند ساعته من ( که حتی اگه چند دقیقه هم بود فرقی نداشت) باعث شد چند تا" انسان" رو خوشحال کنه.... و من چقدر مغرورم.....

بغض گلوم رو گرفت وقتی میرقصیدن....وقتی شمع فوت میکردن....وقتی از جوونیشون میگفتن... وقتی با تمام وجودشون دست میزدن... وقتی یکیشون که نفهمیدم اسمش چی بود اصرار داشت به همه ی ما عکس جوونیشو نشونمون بده... فکر کنم میخواست ما باور کنیم که از اول پیر نبوده.... همه مثه من بغض کردده بودن...چشماشون اینو میگفت....به خودم گفتم: نیلو ...تو اومدی اینجا تا خوشحالشون کنی...اگه گریه کنی ناراحت میشن....ولی نتونستم... نشد که گریه نکنم وقتی یکیشون که اسمش احمد بود بهمون گفت: به زنم هم سر بزنید. اون تو آسایشگاه تفرشه.....

امروز من فهمیدم که فقط من تنها نیستم....من یه عالمه بابابزرگ دارم که اونا هم تنهان!!! تنهایی بزرگ ترین دردشون بود... انقدر که از کمبود پتو.... نم ساختمون....و مریضی هاشون واسمون حرف نزدن... فقط گفتن تنهاییم........

نمیدونم تونستم احساسمو بهت منتقل کنم یا نه.... میدونم که مثه من تحت تاثیر قرار نگرفتی.... چون تا نبینی درک نمیکنی...باور نمیکنی....

قبل از هر چیز میخوام بگم که برید بهشون سر بزنید.... به بابا بزرگ ها و مامان بزرگ هایی که قبل از اینکه سر بار کسی باشن آقا و خانم یه خونه بودن... به مهربون هایی که چشمشون به دره تا بگی سلام! لبخند های من و تو از هر چیزی واسه اونا با ارزش تره... اگه نمی خوای چیزی خرج کنی ولی اون لبخند رو که خرجی نداره ازشون دریغ نکن....

اگه هم که دلت میخواد یه کوشولو خرج کنی میتونی به شماره حساب 1385 بانک صادرت اراک خیابون شهید بهشتی( عباس آباد) پولتو واریز کنی و کمک کنی ساختمون جدیدشون زود تر ساخته بشه.....

آدرس آسایشگاه: ابراهیم آباد اراک. کیلومتر 35.جاده اراک قم......

 

 

 

 

پیری در راه است...دیر یا زود میرسد و ما را ملاقات میکند...پیری بیماری نیست...یک جریان عادی زندگی است.نمیشود آن را متوقف کرد. چه دردناک است...پیری همراه فقر و تنگدستی.تنهایی و بی پناهی و سر بار خانواده بودن. انسانی که دوره تواناییش به حمایت و قوام جامعه کوشیده است و امروز خود نیازمند جامعه است.....

 

 


نویسنده : [ نیلو نمکدون ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 و ساعت 2:2 بعد از ظهر

پائیز سال 1377......   تهران...(کدوم منطقه رو یادم نیست)... ولی  یه  خونه....   یه  خونه  که  حموم داشت(مثه همه خونه ها!)....حمومش  بخار داشت....وان حموم....دو نفر  تو  وان حموم بودن...یه  دختر...یه پسر......(چیه فکر  بد  کردی؟)   نه...نه.... اونا خواهر و برادر بودن...9ساله و 11 ساله... مرده بودن...یکی خفشون کرده بود.....مامان بچه ها کجا  بود؟   .... نه... قاتل  مامان  نبود...چون خودشم میخواست کشته بشه....ولی  کی  ؟؟؟؟   کار  کی بود؟  کی فکرشو میکرد سمیه و شاهرخ آدم بکشن..... چرا جنون عشقشون باید به کشته شدن خواهر و برادر سمیه ختم میشد؟ چرا باید دو تا  عاشق 15 ساله دست به هم چین کار  وحشتناکی بزنن؟ کاری که حتی یاد آوریش واسه ی سمیه تو داداگاه باعث میشد از هوش بره... زمان قتل چه نیروعی اونو جلو میبرد و  باعث میشد تو گوش شاهرخ فریاد بزنه: خفشون کن! بکش!

 

چندسال گذشته از اون موقع؟  امسال سمیه از زندان آزاد میشه... 2 سال دیگه هم شاهرخ!  به نظر تو هنوزم حاظرن با هم باشن؟ هنوز هم عاشقن؟ هنوز حاضرن واسه به هم رسیدن دست به هر کاری بزنن....  به نظر  من  عشق سمیه و شاهرخ کثیف ترین عشقی بود که من دیدم...البته اگه بشه اسمشو عشق گذاشت.... برید الان یکی از همین مجله های به قول معروف زرد رو بردارید....ورق بزن...صفحه حوادث...پره از ماجراهایی مثه سمیه و شاهرخ...آرش و مامک....لاله و شهلا...و........... دیگه به این جور داستانا هم داریم عادت میکنیم....داریم عادت میکنیم به عاشق شدن...به شکستن...به فرار کردن...تو زندگی خودمون هم همیشه از این اتفاق ها می افته... ولی مثه زلزله های خفیفه!  کسی به جز خودمون نمیفهمه که یه قلب زخمی شده... یا حتی مرده.... شده واسمون یه چیز عادی... مثه غذا خوردن بهش معتاد شدیم... چرا؟  مگه مجبوریم؟  چرا اینقدر راحت میگیم:دوست دارم!  چرا؟ شاید هنوز یه خری مثه من باشه که این جمله واسش معنی داره....شاید یکی دیگه مثه من باورش این باشه که این جمله قداصت داره...شاید واسه یکی دیگه مثه من این جمله خیلی چیزارو بهش نشون میده..... مطمئن هستم مثه من زیاده... مطمئن هستم هنوز کسایی هستن که باور دارن عشق هنوز نمرده...میشه پیداش کرد...از لا به لای آدمای آرشیو شده میشه پیداش کرد...به خدا زندگی هنوز نمرده...نزارید این باور فراموش بشه......   این  اولین مطبلی بود  که از  عشق نوشتم....  چون  تا حالا  این جوری بهش نگا نکرده بودم... دارن ازمون  میگیرنش( خودمون هم داریم کمک میکنیم)  داره از دست میره... مثه ایمانمون که رفت....مثه اعتقاداتمون که زندانی شد...مثه فکرمون که  dc شد...  وقتشه به خودمون بیایم...   آهان... یادم اومد... یه مطب دیگه هم قبلا نوشته بودم...در باره اینکه اگه  دنیا تا 24 ساعت دیگه قرار بود از بین بره... برید بخونید...... تو آرشیو  پیدا میشه.....     به خودمون بیایم -


نویسنده : [ نیلو نمکدون ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 و ساعت 11:28 قبل از ظهر

سلاممممممممممم....خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

به  سال  تحویل 10 ساعت و  45 دقیقه و  تقریبا 39 ثانیه مونده که من دارم این مطلبو  مینویسم....

 

 

چه زود.....یه سال گذشت...یه سال بزرگ تر  شدیم...یا حتی یه سال پیر تر شدیم... خیلی اتفاق هاافتاد... با خیلی ها  آشنا شدیم.... خیلی کارا کردیم....چه بد ...چه خوب....یادمه دو سال پیش یه سر رسید داشتم...هر کاری که انجام میدادم رو توی روزش مینوشتم.... روزایی که نمیدیدمش رو علامت میزدم....ولی امسال که ننوشتم بهتره... چون مجبور شدم  که  فکر کنم... به مخم فشار بیارم که چی کارا کردم تو این یه سال... اتفاقای بد خیلی  زیاد بود...اگه از شهریور وبلاگمو خونده باشید از بعضی هاش خبر دارید... ولی خوب از حق هم نگذریم اتفاقای خوب هم افتاد.... مخصوصا تو این چند روز آخر  سال....

 

رفتیم  پیش نازی(سر قبرش)..... بهناز  رو  بعد از یکی دو سال دیدمش( وای داشتم بال در میاوردم)...کانون حقیقت دو باره میخواد فعالیت هاشو شروع کنه.... با داداشیم آشتی کردم....حال یکی رو که خیلی ازش بدم می اومد رو گرفتم......به یکی از دوستام ثابت شد که من بهش 2روغ نمیگم(ولی ای کاش ثابت نمیشد...)... با یه آدم مهربونی آشنا شدم .ولی اسمشو نمیگم. چون میخوام فقط فقط مال من باشه.حتی اسمش... از اینجا هم بهش اعلام میکنم اگه بخواد با من همین جوری رفتارشو ادامه بده اون وقت من خیلی دوسش دارم ها!!! اون وقت کارش خیلی سخت میشه ها!! فقط هم یه خواهش ازش دارم : انقدر نگو 2روغ میگی...خب من دلم میشکنه....

 

راستی این چند روزه چند تا اتفاق بد هم بود... گیلی گم شد...هنوزم پیدا نشده....به دوستم ثابت شد که من 2روغ نمیگم و چون این اتفاق هم بد بود و هم خوب  توی هر دو مینویسم....مجبور شدم واسه یه مدت از همین دوستم جدا بشم ...که خیلی بده...با یکی دیگه از دوستام به شدت سونامی قهرم...ولی به جون خودم خیلی دوسش دارم...با اینکه از دستش نارا حتم ولی نمیزارم کسی اذیتش کنه...چون خیلی سادست...خیلی بچس... خیلی احمقه که با اون 2ختره ی **** میگرده...

 

الان 10 ساعت و 27 دقیقه و 32 ثانیه به سال تحویل مونده.... خودمم کارای بد زیاد کردم...خیلی از عادت های خوبمو ترک کردم... خیلی کارای بد رو شروع کردم....(البته الان دیگه انجامشون نمیدم ها! ) هه هه! مثه اعتراف نامهشد ها!! پس بیخی این حرفا.....

 

10 ساعت و 25 دقیقه و 12 ثانیه دیگه..... ( ساعت گویا) بازم میگم ...عیدتون مبارک...سال تحویل 2آم کن.... تو این سال جدید بیاید هم دیگه رو بیشتر دوس داشته باشیم...(یکی نیس بگه خودت چی ؟ آره منم میخوام عوض بشم... نه ! نه! نمیخوام عاقل بشم! همین جوری دیوونگی رو خیلی دوس دارم.... ولی یه دیوونه با یه عالمه احساس قشنگ... تا حالا یه دیوونه ی خشک و خالی بودم... حالا یه دیوونه ی پسوند دار( به قول داداشیم)اگه گفتی با چه پسوندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

راستی  فرشاد هم از net خداحافظی کرد..جاش خالی.. اگه بود اولین نفر تو وبلاگم نظر میداد... نمیدونم چرا وقتی میام و می بیم چراغش خاموشه  یه هو دلم واسش تنگ میشه.... فرشاد اولین کسی بود که از تو وبلاگم باش دوس شدم... به سایتش سر بزنید....

 

 

10 ساعت و 11 دقیقه و 4 ثانیه.....  همتون رو دوس دارم... ملیسا ..ملیکا.. پردیس.. روزین...هدیه....آذین... فرشاد...امیر... پریسا... مهسا.. هانی....دادش سنجد....اونی که میگه اسمش مهم نیست....کورش....داداش اسکوتر....ماهان که گم شده.....ناشناس.... سعید کانون حقیقت... همه ... هر کی که به وبلاگ سر میزنه.... مخصوصا اون آدم مهربونه که گفتم( م ).....سال داره کم کم میشه نو/ خالی بستم مون بده لو/همه رو دوست دارمso/ یه بوس از طرف من به تو/ نبینمت دلم تنگ میشه/ همه رنگا بد رنگ میشه/ همخ مثه آدمای منگ میشه/ نکنه که قلبت از سنگ بشه!!!!!!

 

راستی تو پست قبلی از دیس بک با ادبی اسم بردم.... یکی گفت آخه مگه میشه!!!!!!!  آره میشه... اینم یه مثال که text خودمه......

 

نکن کل ضایع میشی easy

 

واسه شاخ شدن هنوز ریزی

 

پشت سرم دیگه نگو چیزی

 

My styles gone crazy 

 

رپ کردن من که نداره بحث

 

از نصیحتام بهتره بگیری درس

 

رپ من بالاخره هر چی که هست

 

بهتره از یه مشت متال خز

 

تو بهتره بری game net بازی

 

تا بخوای واسه من text بسازی

 

چقدر بت بدم تا بشی راضی

 

ول کنی رپو نشی این وسط قاضی

 

میزنم تو رپ یه حرف تازه

 

جاده واسم تا ابد بازه

 

رپم همیشه روی فازه

 

یه ذره پشت کار فقط هست لازم

 

 

9 ساعت و 51 دقیقه و 49 ثانیه......ولی چه زود میگذره این دقیقه ها! روزا هم زود میرن....پارسال این موقع یادمه چی کار میکردم....با مامانم دعوا میکردم...

 

خوب من برم دیگه... این پست خیلی یه جوری شد... اگه حرف جدی زدم میتونی جدی نگیری... راستی یادم رفت... آقای هندونه چرا این GOLDEN  مارو اذیت میکنی؟؟؟؟؟؟ خب دوست داره.....................

 

 

تا  سال دیگه خداحافظ

 

 


نویسنده : [ نیلو نمکدون ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 1:5 بعد از ظهر

سلامممممممممم..... حالت خوبه؟

 

نمیدونم چرا این مطلبو مینویسم ...نمیدونم  چقدر با رپ آشنایی دارید...چقدر رپ فارسی گوش  میدید....و رپرای  ایرانی  رو  چقدر  میشناسید...من یه  مدته  که  خیلی افتادم دنبال رپ فارسی....  به  نظر  من  رپ فارسی داره مثه  قارچ رشد  میکنه!  هر  کی  از رپ خوشش میاد یه میکرفن میگیره دستش و یه آهنگ میسازه....  اگه  هم  فقط  واسه  معروف  شدن  بخونه مثه  پرشین مافیا  همش diss Back میده و  اسم  دیگران رو میاره و فحش میده بهشون تا به خاطر  اسم اونا هم که شده یکی بشناسش!....  بچه های باستعداد زیاد داریم...من کارای zed-bazi   hich-kas    siamak    ramin3m   رو  خیلی  دوس دارم... ولی  واقعا بعظی از آهنگا حرص آدم رو در میارن...  3pac  آهنگ پارتی  میخونه توش به  هیچکس و ویلسون  فحش میده!!!!!!!

با سیامک....  به نظر  من سیامک  یکی  از بهترین رپرای ایرانه! تو استعدادش  هیچ شکی  نیست...قافیه هاش واقعا  تکه!!! ولی حیف  که .....

تا حالا آهنگ "خلیج فارس" از eblis رو شنیدید؟  آهنگ ایران از emziper  رو چی؟  با آهنگ "پرچم بالا" ار هیچکس  رو  چی؟  آدم روش  میشه این آهنگا رو واسه 2نفر بزاره بگه اینه  رپ!!!! یا آهنگای زد-بازی و توهی رو .....(البته منهای بعضی آهنگاشون)  آهنگای  قشنگ زیاده... خدا رو شکر یه دسته از رپرای خز  دارن کم کم رپ رو میبوسن و میزارن کنار.....مثلا  همین  nergal....  هنوز صداش دو رگه هس...خدشو خدای رپ فارسی میدونه و فکر میکنه  با بکس شرق شاهش  Triggaz  شده....

البته خیلی ها  هم هستن که تو فکر صلح هستن....یکی از رپر های اراکی به اسم "سعید دراگون" یه آهنگ داره که یه قسمت هایی از rhyme رو اینجا مینویسم...

 

....................

....................

 

میخوام از همه بکس شرق بکنم خواهش

انفدر کل نکنید با غربی ها بکنید سازش

یه چیزی هم میخوام بگم به غربی ها

بیا صلح کنیم کی نکنیم باشرقی ها

........................

........................

ولی بهتره تو رپمون کل  نکنیم

بیاید دست همت بدیم رپو خز نکنیم