تبليغاتX
نیلو نمکدون

نیلو نمکدون

نوشته های من و خودم

اشتباه نکن.قرار نیست توی این وبلاگ هیچ گونه مطلب خنده دار و یا طنزی نوشته بشه.اگه حوصله نداری پنجره رو ببند و برو یه جای دیگه.............

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون 

شاید برای نوشتن این مطلب ها بهم بخندی.اشکال نداره!بخند.هر چی باشه من نمکدون هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون 

خاطرات

دیروز تو خیابون دیدمت.یه چیزی تو وجودت با همیشه فرق داشت.شاید به دلیل مدل موهات بود که عوض کردی؟(خیلی بهت می اد)....ولی نه..............................یه چیز دیگه هم با همیشه فرق داشت.(؟)

خوب که فکر میکنم میبینم نگاهت بود که یه جوری بود....آخه یه جور نگاهم کردی که فکر کردم غریبه ام

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

امروز داشتم به مامانم غر میزدم که چراهمه روزهام تکراری شدن؟

ولی واقعا ای کاش بعضی از روزهای زندگیم تکرار میشدن.اونوقت می اومدم و اون روزی که تو رو رنجوندم رو تکرار می کردم .ولی این دفعه به جای خداحافظ میگفتم:کی بهم زنگ میزنی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

خوش به حالش

داخل گوی بلورین برفی که روی میز تحریر پدرم قرار داشت پنگوئنی بود که رو سری سفید و راه راه قرمزی به سر داشت.هنگامی که کوچک بودم.پدرم مرا روی پایش می نشاند و گوی بلورین برفی را بر می داشت .آن را وازگون می کرد .میگذاشت همه برف در آن پائین جمع شود.سپس به سرعت آن را بر میگرداند .ما دو نفر به تماشا می نشستیم و میدیدیم که برف آرام آرام در اطراف پنگوئن فرو میریزد .با خود گفتم .پنگوئن در آنجا تنهاست.و برایش نگران بودم.وقتی که این را به پدرم گفتم او گفت:نیلو.نگران نباش.او زندگی زیبایی دارد!!.درجهانی کامل و بی عیب و نقص حبس شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

قانون

ای مردمان ارفالس .شما میتوانید دهل را در پلاس بپیچید و سیم های ساز را باز کنید.اما کیست که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قانون/جبران خلیل جبران

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

ژیامبر و دیوانه

شادی و اندوه از یکدیگر جدا نیستند....این دو با هم می آیند.... هر گاه که شما با یکی از آنها بر سر سفره می نشینید به یاد داشته باشیدکه آن دیگری در بستر شما خفته است..............نمیدونم تو هم این رو تجربه کردی یا نه؟ولی این ماجرا برای من هر روز اتفاق می افته.یعنی این خودمون هستیم که در شادی هامون غم را دعوت و در غم هامون به دنبال شادی هستیم.مثل بچه هایی که توی ساحل دریا به زحمت با شن و ماسه قلعه درست می کنن و بعد با شیطنت خاصی روش میپرن و خرابش می کنن:D

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

حالا چت کن!

 

تو "messenger قلبت عشق رو addکن..به احساساته پاک pm بده.غم را deletکن.و جای بدی رو renameکن.با صداقت معرفت و وفا chatکن.از زیباترین خاطره زندگیت webبگیر. تو profileقلبت یه قلب شیشه ای بزار.برای غرور off بذار و بهش بگو بشکن.خیانت رو hack کن.از انسانیت coppyبگیر و send2allکن...این جوری دیگه از چت کردن احساس پوچ بودن بهت دست نمیده >:D<

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

من از غرق شدن میترسم.برای همین هیچ وقت به استخر نمی روم.سوار قایق نمی شوم.حمام خشک میروم.به آبگیر ها پا نمیگذارم.به شمال که میرویم در را

به روی خودم میبندم.چفت پنجره ها را میاندازم.و از ترس اینکه موجی از راه نرسد و منو با خودش نبره مثل بید میلرزم.یک شب خواب دیدم که آنقدر گریه کرده ام که اتاقم پر اشک شده.و منو در خودش غرق کرده!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

غم انگیز ترین لحظه عمرم وقتی بود که دیدم دارکوبی به درختی پلاستیکی نوک میزند.بعد رو به من کرد و گفت:درخت هم درختان قدیم:D

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

کاریکلماتور

راهی کشف کردم تا برای همیشه دوست باشیم.خیلی ساده است.هر چی من میگویم تو انجام بده:D!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون  |