تبليغاتX
نیلو نمکدون

نیلو نمکدون

نوشته های من و خودم

جوابیه آقای سعیذ

ببینم تو با کجای این شعر مخالفی؟نکنه منکر داراهایی هستی که به خاطر من به خاطر تو به خاطر ما! بی سر شدن؟ویا اون ساراهایی که لب پنجره چشمشون کور شد بس که منتظر دارا موندن؟

نکنه طرفدار این دارا و سارا یی هستی که حتی خودشونم نمیدونن چی می خوان؟ خودشونم نمیدونن چه مرگشونه....به جز اسم اون خواننده ای روی دیوار مینویسن هیچی دیگه نمیدونن.مثلا نمیدونن مدونا چقدر از ایرانی ها متنفره!و یا مرلین منسون که خودشو تا دیروز شیطان پرست معرفی میکرد امروز منکر وجود شیطان شده!همین دارا و سارا یی که از عشق فقط یه چیز میدونن.......................همین دارا و سارا یی که انقدر حق نشناسن که به دارا و سارا ی 10 20 سال پیش ایران فحش میدن!و نمیدونن اگه دارا توی شلمچه روی مین نرفته بود و سارا دلش پر پر نشده بود الان اونا نمیتونستن لچک ببندن و برن شمال لب دریا   چون حتما عربا اونجا رو هم گرفته بودن................من از این که یکی از این سارا ها به شمار میرم از موجودیت خودم متنفرم   ولی تو رو نمیدونم  ................بلهمن هم میگم مرگ بر ...ولی به خدا اون همه دارا هایی که توی اون 8سال پرپرشدن اگه امروز ایران رو دیده بودن هیچ وقت به جبهه ها نمیرفتن(!) 

من حرفم اینه. حالا تو با چی این شعر مشکل داری و طرفدار کدوم دارا و سارا هستی خود دانی......................

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

مهر آمد

 

 مهر آمد.....بچه کوچول ها میرن مدرسه!بزرگترا میرن دانشگاه.یه عده هم که این وسط معلق هستن.............

نیلو نمکدوناز این به بعد هفته ای یک بار up date میشه . اونم احتمالا پنج شنبه ها!!!!!!!

با نظراتون منو خوشحال میکنید

تا 5شنبه دیگه bye  .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

سارا من دارا  تو!!!!

 

در دستهایش امروز سارا تفنگ دارد

 

با دشمنان دارا او قصد جنگ دارد

 

هنگام جنگ دادیم صد ها هزار دارا

 

هم کوچه های ایران مشکین ز خون سارا

 

سارالباس پوشید با جبهه ها عجین شد

 

در فکه و شلمچه دارابه روی مین شد

 

صد ها هزار ساراچشمی به حلقه در

 

از یک طرف و دیگر چشمی ز خون دل تر

 

در آن زمانه رفتند صد ها هزار دارا

 

در این زمانه گشتند صد ها هزار دارا

 

دارای آن زمانه بی سر درون کرخه

 

سارای این زمانه در کوچه با دوچرخه

 

در آن زمانه سارا با صحنه ها عجین شد

 

در این زمانه ناگه چادر لباس جین شد

 

با چیفه ای که گلگون از خون صد چو دارا ست

 

ساراخود را برای جلب نظر بیاراست

 

آن مقنعه بیفتاد جایش فوکل در آمد

 

سارابه قول دشمن از املی در آمد

 

داراو گوشواره!  حقا که شرم دارد

 

در دستهایش امروز او بند چرم دارد

 

با خون و چنگ و دندان دشمن ز خانه راندیم

 

با ماهواره اما در خانه اش کشاندیم

 

جای شهید   اسم خواننده روی دیوار

 

آنها به جبهه رفتند  اینها شده طلبکار!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

برای تو

این تلفن خراب نیست تو معرفت نداری نامه ها بی جواب نیست تو معرفت نداری راه منو تو دور نیست تو از ترانه دوری کوچه ها بی عبور نیست تویی که سوت و کوری تو بی صدا ترینی من از ترانه لبریز تو یه بهار زردی من گل سرخ پائیز سیبا ی باغمون رو دیوای غصه خوردن انگاری توی این شهر نامه رسونا مردن حتی خبر ندارم کجای این سکوتی شاپرک رهایی یا شام عنکبوتی ...........................................
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

شهریارا!همه روز . روز شعر است

اگر تقویمتان را باز کنید و صفحه 27شهریور را بیاورید احتمالا در آن نوشتهLروز شعر و ادب فارسی _روز بزرگداشت استاد محمد حسن شهریار

 

اشکش چکید و دیگرش ابرو نبود

ازآب رفته.هیچ نشانی به جو نبود

مزگان کشید رشته به سوزن.ولی چه سود؟

دیگر به چاک سینه . مجال رفو نبود

دیگر شکسته بود دل و در میان ما

صحبت به جز حکایت سنگ و سبو نبود

او بود در مقابل چشم ترم. ولی

آوخ!که پیش چشم دلم دیگر او نبود

اشکش نمی مکییدم و بیمار عشق را

جز بغض . شربت دگری در گلو نبود................

 

 

یادش گرامی باد.......................

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

کارت اینترنت فقط   آلفا 

حال میکنید تبلیغات رو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

کرم کتاب

میخوام این ستون(ستون کرم کتاب) رو ادامه بدم.سعی میکنم هفته ای یک کتاب خوب معرفی کنم.به نظرم میتونه مفید باشه.نظرتون چیه؟اول از چه جور کتابهایی شروع کنم؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

کرم کتاب

چه کسی پنیرم را جا به جا کرد؟ اسم کتابی است که همین دیروز خریدم.واقعیتی که توسط دکتر اسپنیر جانسون نوشته شده.خواندن این کتاب کم تر از یک ساعت طول میکشد ولی درسهای آموزنده و اثر منحصر به فردش سال ها در زندگی تان ماندگار خواهد بود.

پنیر استعاره ای از آن چه می خواهید در زندگی داشته باشید(مثل پول یا رابطه عاشقانه یا سلامتی و آسودگی خاطر.)مطمئن هستم همه ی شما مثل من تا بحال پنیرتان را گم کرده اید.قیمت این کتاب 700تومن هست و اگر خسیس هستید بیاید خودم بهتون قرض میدم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

نگفته ها(!)

گفتی نوشته هام برای تو مهم نیست.گفتی چرا انقدر چرت و پرت می گی؟گفتی این بچه بازی ها چیه میکنی؟؟؟؟؟؟؟ گفتم:خب چه کار کنم.هر کسی یه جوریه.هر کی یه اخلاقی داره...................ولی بهت نگفتم اگه تو بخوای می تونم عوض بشم(!)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

برای این یکی........

مینویسم به امید این که شاید اینارو بخونی.مینویسم چون شاید هنوزم دلت میخوا بدونی چه مرگمه؟؟؟مینویسم هرچند که می دونم برات مهم نیست.مینویسم به امید این که حد اقل برای این یکی نظر بدی که دیگه ننویس..................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

برای تو

بی گناهی گر به زندان مرد با حال تباه

ظالم مظلوم کش هم تا ابد جاويد نيست

وای بر شهری که در آن مزد مردان درست

از حکومت غير حبس و کشتن و تبعيد نيست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

منو نشناختی!!!!!!!!!!!!!

ای دوست من من آن نیستم که مینمایم.نمود پیراهنی است که به تن دارم._پیراهنی بافته زجان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد... آن {من}ی که در من است.ای دوست .در خانه خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند ناشناس و دست نیافتنی.......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

همه اینجورند

در شهری که من به دنیا آمدم زنی با دخترش زندگی میکردند و هر دو در خواب راه می رفتند. یک شب که خواموشی جهان را فرا گرفته بود.آن زن و دخترش که در خواب راه می رفتند در باغ مه گرفته شان به هم رسیدند.

مادر به سخن آمد:تویی.تو دشمن من!تویی که جوانی مرا تباه کردی و زندگی ات را بر ویرانه های زندگی من ساختی!کاش میتوانستم تو را بکشم)

و دختر گفت:ای زن منفور و خودخواه و پیر !که راه آزادی را من بسته ای!که می خواهی زندگی من پزواکی از زندگی بی رنگ خودت باشد!ای کاش میمردی!!!!!!!) در آن لحظه خروسی خواند و هر دو زن از خواب پریدند.مادر با مهربانی گفت:توی عزیزم؟ و دختر با مهربانی پاسخ داد :بله مادر جان...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون  |