تبليغاتX
نیلو نمکدون

نیلو نمکدون

نوشته های من و خودم

برای این یکی........

فقط خواستم آپ شم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

برای این یکی........

فقط خواستم آپ شم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

ÞÑÇÑå ˜å ÑæÔäÝ˜Ñ ãäÊÎÈ ÓÇá ÏÑ ÌåÇä ãÔÎÕ ÈÔå ÇÒ ÇíÑÇä äíÒ Ïæ äÝÑ åÓÊä : ϘÊÑ ÓÑæÔ æ ÔíÑíä ÚÈÇÏí Èå áíä˜ ÒíÑ ÈÑíÏ æ Çíä Ïæ äÝÑ Ñæ ÇäÊÎÇÈ ˜äíÏ: ÈÇ åãÊ ãäæ Êæ Çíä Ïæ äÝÑ ÇäÊÎÇÈ ÈÔä íÇã Ñæ æÇÓå áíÓÊ ÏæÓÊÇÊæä ÈÝÑÓÊíÏ ããäæä http://prospectmagazine.co.uk/intellectuals/inde
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

خدای من

بچه تر که بودم بهم گفتن خدا یه جائی اون بالا هست .یه قصر داره پره از فرشته!فرشته هاش یکی از یکی خوشگل ترن.گفتن خدا آدمای خوبو میبره بهشت .مخصوصا بچه هارو چون خیلی دوسشون داره.بهشتش پره از درخت و باغ و فرشته و خوراکی های خوشمزه! بزرگتر که شدم اون معلم بد اخلاق کلاس سوم بهمون گفت خدا آدمای بد رو دوست نداره!بچه های بد رو میندازه جهنم.اونجا پره از آتیش ومواد مذاب و خیلی داغ.اونجا یه عالمه غول و دیو وحشتناکه که آدم بدا رو اذیت میکنه! یه فعه همه ی اون قصر قشنگه خدا خراب شد روی سرم.بهشت پر از دار و درختش تو آتیش جهنمش سوخت و خاکستر شد.دیگه اون خدای مهربون که همه ی بچه هارو دوست داشت گم شد و اون خدائی جاشو گرفت که تو گلو ی آدم(بدا)آتیش می ریخت!!! حالا اما نه!!!دیگه نه از اون خدائی خبری هست که یه قصر بزگ داشت و نه اون خدائی که جهنمش سر و ته نداشت. اما حالا خدای من خدائیه که همه جا میبینمش.میاد و گوشه اتقم می شینه و مراقبمه.....مواظبه یه وقت اون آدم بده نشم.این خدای من نه اون بهشتیس و نه اون جهنمیه.یه خدا از جنس خودم و فقط برای خودم....خدای من خیلی قشنگ تر از این حرفاست. خدای من.....
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

آلفا لفاآ

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

  
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

رج به رج دفتر خاطراتم را خط کشی کردم تا سطری از تو بنویسم وقتی نوشتم همه را خط زدی...دوباره بنویس واضح بنویس...اشتباه نمیکنی؟اشتباه نمینویسی؟ دوباره نوشتم...روشن نوشتم...واضح نوشتم (دیگه دوستت ندارم)
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون  | 

حال کن تبلیغاتو!

وای خدا........همونه که می خواستم!پس چرا تا حالا ندیده بودم؟آخرشه...یادم باشه از این به بعد فقط کارتآلفابخرم.......

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون  |