پائیز سال 1377...... تهران...(کدوم منطقه رو یادم نیست)... ولی یه خونه.... یه خونه که حموم داشت(مثه همه خونه ها!)....حمومش بخار داشت....وان حموم....دو نفر تو وان حموم بودن...یه دختر...یه پسر......(چیه فکر بد کردی؟) نه...نه.... اونا خواهر و برادر بودن...9ساله و 11 ساله... مرده بودن...یکی خفشون کرده بود.....مامان بچه ها کجا بود؟ .... نه... قاتل مامان نبود...چون خودشم میخواست کشته بشه....ولی کی ؟؟؟؟ کار کی بود؟ کی فکرشو میکرد سمیه و شاهرخ آدم بکشن..... چرا جنون عشقشون باید به کشته شدن خواهر و برادر سمیه ختم میشد؟ چرا باید دو تا عاشق 15 ساله دست به هم چین کار وحشتناکی بزنن؟ کاری که حتی یاد آوریش واسه ی سمیه تو داداگاه باعث میشد از هوش بره... زمان قتل چه نیروعی اونو جلو میبرد و باعث میشد تو گوش شاهرخ فریاد بزنه: خفشون کن! بکش!
چندسال گذشته از اون موقع؟ امسال سمیه از زندان آزاد میشه... 2 سال دیگه هم شاهرخ! به نظر تو هنوزم حاظرن با هم باشن؟ هنوز هم عاشقن؟ هنوز حاضرن واسه به هم رسیدن دست به هر کاری بزنن.... به نظر من عشق سمیه و شاهرخ کثیف ترین عشقی بود که من دیدم...البته اگه بشه اسمشو عشق گذاشت.... برید الان یکی از همین مجله های به قول معروف زرد رو بردارید....ورق بزن...صفحه حوادث...پره از ماجراهایی مثه سمیه و شاهرخ...آرش و مامک....لاله و شهلا...و........... دیگه به این جور داستانا هم داریم عادت میکنیم....داریم عادت میکنیم به عاشق شدن...به شکستن...به فرار کردن...تو زندگی خودمون هم همیشه از این اتفاق ها می افته... ولی مثه زلزله های خفیفه! کسی به جز خودمون نمیفهمه که یه قلب زخمی شده... یا حتی مرده.... شده واسمون یه چیز عادی... مثه غذا خوردن بهش معتاد شدیم... چرا؟ مگه مجبوریم؟ چرا اینقدر راحت میگیم:دوست دارم! چرا؟ شاید هنوز یه خری مثه من باشه که این جمله واسش معنی داره....شاید یکی دیگه مثه من باورش این باشه که این جمله قداصت داره...شاید واسه یکی دیگه مثه من این جمله خیلی چیزارو بهش نشون میده..... مطمئن هستم مثه من زیاده... مطمئن هستم هنوز کسایی هستن که باور دارن عشق هنوز نمرده...میشه پیداش کرد...از لا به لای آدمای آرشیو شده میشه پیداش کرد...به خدا زندگی هنوز نمرده...نزارید این باور فراموش بشه...... این اولین مطبلی بود که از عشق نوشتم.... چون تا حالا این جوری بهش نگا نکرده بودم... دارن ازمون میگیرنش( خودمون هم داریم کمک میکنیم) داره از دست میره... مثه ایمانمون که رفت....مثه اعتقاداتمون که زندانی شد...مثه فکرمون که dc شد... وقتشه به خودمون بیایم... آهان... یادم اومد... یه مطب دیگه هم قبلا نوشته بودم...در باره اینکه اگه دنیا تا 24 ساعت دیگه قرار بود از بین بره... برید بخونید...... تو آرشیو پیدا میشه..... به خودمون بیایم -
