تبليغاتX
نیلو نمکدون - خدایا چنان کن سرانجام کار.... تو خشنود باشی و ما رستگار

نیلو نمکدون

نوشته های من و خودم

خدایا چنان کن سرانجام کار.... تو خشنود باشی و ما رستگار

سلام...... حالم خیلی گرفتس... حتما میگی این دختره چه مرگشه دوباره!!!....میگم...به شرطی که تو هم حالت گرفته شه!...آره...گرفته شه....

اگه گفتی که من امروز کجا بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه جایی که امکان داره من و تو هم ببرن اونجا....حدس بزن....نمیتونی؟؟؟؟ سخته؟؟؟؟ آره.... من خانه ی سالمندان بودم...نتونستی حدس بزنی چون که شاید اصلا به فکرت هم نمیرسه که تو یه روز پیر بشی.....

شاید همه اون پیر مردایی که من امروز دیدم هم فکر نمیکردن یه روز پیر شن....شاید فکرشم نمیکردن بچه هاشون...اونایی که روزاشون رو به خاطرشون عرق ریختن و شبا تا صبح بالا سرشون بیدار موندن موقع احتیاجشون به اونا.... به جای جبران اون روزا....اونا رو محکوم به شکنجه کنن....شکنجه ای که خودشون گفتن فقط تنهاییه!!! تنها وجه مشترکی که اونا رو به هم پیوند میداد...چون میگفتن یکیشون میلیاردره و یکی دیگشون رو از خیابون آورده بودنش اونجا....تو سطل زباله دنبال غذا بوده!!!!!

من و دوستام امروز(. سه شنبه1385/1/22) برای محمد علی باقری توی سرای سالمندان ابراهیم آباد اراک 61 سالگیشو جشن گرفتیم! آره.... فقط 61 سال.... زیاد هم پیر نبود.....

از خودم بدم اومد وقتی دیدم حظور چند ساعته من ( که حتی اگه چند دقیقه هم بود فرقی نداشت) باعث شد چند تا" انسان" رو خوشحال کنه.... و من چقدر مغرورم.....

بغض گلوم رو گرفت وقتی میرقصیدن....وقتی شمع فوت میکردن....وقتی از جوونیشون میگفتن... وقتی با تمام وجودشون دست میزدن... وقتی یکیشون که نفهمیدم اسمش چی بود اصرار داشت به همه ی ما عکس جوونیشو نشونمون بده... فکر کنم میخواست ما باور کنیم که از اول پیر نبوده.... همه مثه من بغض کردده بودن...چشماشون اینو میگفت....به خودم گفتم: نیلو ...تو اومدی اینجا تا خوشحالشون کنی...اگه گریه کنی ناراحت میشن....ولی نتونستم... نشد که گریه نکنم وقتی یکیشون که اسمش احمد بود بهمون گفت: به زنم هم سر بزنید. اون تو آسایشگاه تفرشه.....

امروز من فهمیدم که فقط من تنها نیستم....من یه عالمه بابابزرگ دارم که اونا هم تنهان!!! تنهایی بزرگ ترین دردشون بود... انقدر که از کمبود پتو.... نم ساختمون....و مریضی هاشون واسمون حرف نزدن... فقط گفتن تنهاییم........

نمیدونم تونستم احساسمو بهت منتقل کنم یا نه.... میدونم که مثه من تحت تاثیر قرار نگرفتی.... چون تا نبینی درک نمیکنی...باور نمیکنی....

قبل از هر چیز میخوام بگم که برید بهشون سر بزنید.... به بابا بزرگ ها و مامان بزرگ هایی که قبل از اینکه سر بار کسی باشن آقا و خانم یه خونه بودن... به مهربون هایی که چشمشون به دره تا بگی سلام! لبخند های من و تو از هر چیزی واسه اونا با ارزش تره... اگه نمی خوای چیزی خرج کنی ولی اون لبخند رو که خرجی نداره ازشون دریغ نکن....

اگه هم که دلت میخواد یه کوشولو خرج کنی میتونی به شماره حساب 1385 بانک صادرت اراک خیابون شهید بهشتی( عباس آباد) پولتو واریز کنی و کمک کنی ساختمون جدیدشون زود تر ساخته بشه.....

آدرس آسایشگاه: ابراهیم آباد اراک. کیلومتر 35.جاده اراک قم......

 

 

 

 

پیری در راه است...دیر یا زود میرسد و ما را ملاقات میکند...پیری بیماری نیست...یک جریان عادی زندگی است.نمیشود آن را متوقف کرد. چه دردناک است...پیری همراه فقر و تنگدستی.تنهایی و بی پناهی و سر بار خانواده بودن. انسانی که دوره تواناییش به حمایت و قوام جامعه کوشیده است و امروز خود نیازمند جامعه است.....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط نیلو نمکدون  |